زبان به دهان میگیرم
وسراغ تورا. از هر چه نیست
باید باشی
وکلمه به کلمه گم می شوی میان شعرم
از همکلاسیت که چوپان دروغگوست
واز پترس فداکار که تویی
خراب نشوم روی سرت
انگشت از سوراخ چشمم بردار
کور شدم وبودم که دوستت داشتم
چقدر خرم
وبپرسم برای که؟ وچه ؟
حسودی !
خدا را بیشتر از تودوست داشتم
و پله های جلوی خانه را بالا می آمدم باید
از همه جا به نوبت تا غذای لذیذ
ومی رسم به اپیکور وگزنو کرات
وپله های جلوی خانه شما که زیر زمین است
و پله پله اعتراف می کنم زیبایی
و من چقدر خرم که برای دیدنت
چراغ روشن میکنم