بعد از مدتها که دست و دلم یکی نمی شد که بخواهم مطلبی را در این مکان درج کنم دست به کار شدم و شروع کردم به نوشتن آنچه در ذیل می آید . به این دلیل که در ادامه برآنم که بگویم.
خواندن و نوشتن و در کندوکاو کلمات و معانی بودن کاری است که نتوانسته ام مثل تمامی عادات بدی که دارم و نتوانسته و نخواسته ام که ترکشان کنم، همیشه ملازم و همراه من بوده و هست.
"تا اطلاع ثانوی مطلبی از بنده در این وبلاگ درج نمی شود " "دیگر چگونه متوان نوشت" "در اعتراض به حوادث اخیر این وبلاگ تعطیل است" و بیشمار از این مطالب که بر طارق بیشتر وبلاگ ها و وب سایتها متجلی است.
شعر سکوت نمی کند پس شاعر چگونه می تواند سکوت کند؟! سکوتی که علامت رضاست، یا این آرامش قبل طوفان است؟! یا اینکه زبان به دهان بند آمده و .... بهر حال جواب هرچه باشد، پر واضح است که سوال از حیث اعتبار ساقط نخواهد شد و حتی قانع کننده که همیشه سوال ها برای جواب ها طرح می شوند نه بالعکس که شاید به این دلیل ما هنوز هیچ جوابی را قانع کننده نمی یابیم که اگر بود که با این نبود مواجه نبودیم.
در این گیر و دار سوز و سرما که "سرما سخت سوزان است " رسالت شاعر(نویسنده) چه خواهد بود؟ دیگران به این سوال جواب های متعددی ارائه کرده اند که دسته اول پارناسین ها که هنر را برای هنر می انگارند و هنر را فاقد رسالت می دانند که این دسته از این سر تیتر ها سودی نمی برند که بر در خانه هایشان مهر سکوت بچسبانند مگر آنکه صرف تالم و ضربه روحی منجر به آن شود که در اینصورت هنر زاده اوقات فراغت و فراخ بالی نیست، بل زاده نقاط عطف زندگی هنرمند است که از کوزه می تراود آنچه در اوست. یا آنکه هنرمند مترصد فرصت است و به آنان می ماند که دستی از دور بر آتش دارند و فریبکار، که از فریب خویش نیز دریغ نمی کنند و به شعار انسان با فریب زندگی می کند ایمان آورده اند . پس هنرمند محترم می تواند از شعر ناب و زیبا لذت وافی و کافی ببرد.
دسته دوم که به این رسالت قائلند چه می شوند؟! " که دو استکان چای را از میان دویست جنگ خونین به سلامت عبور دهم ...." که بجای استکان چای می توان از کلمات دیگری در معنای اندیشه و فکر ناب بهره جست که اگر بتوانیم بسلامت بگذرانیم می توانیم در نهایت ببینیم که به چه کارمان آید.
پس اگر رسالتی باشد هنگامه ی رسالت است و سکوت نشانگر این خواهد بود که یا زبانمان بنده آمده یا زبانمان به بند، یا اینکه هنرمند مثل همه ی ما که برای هر تجمعی جمع میشویم بی آنکه بدانیم که تجمع کنندگان برای چه گرد هم آمده اند و به کدام دوردست خیره اند و دوردستی وجود دارد یا نه، همرنگ جماعت شده است بی آنکه بداند.
پس دانستن شرط لازم است و بدون دانستن ودر همرنگی با جماعت ، سکوت یا برآوردن فریاد سودی نخواهد داشت و بهتر آنکه هنر برای هنر باقی بماند و بس . و نیاز به این ضربدر های قرمز نیست که بر دهان بچسبایم.
اما این شعر گران تمام می شود و به این سادگی ها نخواهد بود که فکر می کنیم. چه بسیار کسانی که زبان سرخشان، نشان از بوی قورمه سبزی کله شان بوده وبه بادش سپرده اند. چه بسار شاعرانی که زندگانی شان توامان با شعرشان بوده و آنگونه که اندیشیده اند، زیسته اند و شعرشان تجلی گاه زندگانی و اندیشه شان بوده است.
اگر کوتاه نظری به رابعه دختر کعب قزداری (معاصر با رودکی) بیفکنیم خالی از لطف نخواهد بود که عاشق بکتاش، غلام برادر خویش حارث می شود و چگونه در حمام گل گرفته ی برادر با رگ هایی بریده آخرین اشعار خود را با خون به دیوار می نویسد و به ناکامی جان می سپارد. یا اگر مرگ میرزاده عشقی را از نظر بگذرانیم که چگونه و به دست چه کسانی جان می سپارد یا گلسرخی ها و دیگران که بسیارند در نقطه مقابل آنها شاعرانی که شعرشان را برای نان شان هزینه کرده اند .
اما رسالت شاعر به این نخواهد بود که شعری بر خلاف جریان آب بسراید. بلکه این خود شعر است که جریان می یابد و با هر مانعی که برخورد کند خواهد شکست و اگر این سیلان در اعتراض به روند حاضر است بهتر که خود سخن بگوید "نه آنکه عطار" و اگر اعتراضی وجود ندارد باید که خود را نفریبیم که دیگران را نخواهیم توانست.