از بهار حادثه شروع شد / و قبلا درکتاب بود / گفته : / از تو بميرم / از تو، بخورم به صخره / که با پيکان پدرم به کوچه شهيد جمکراني صدمه خورد / ومرده بود درکتاب / از تو باشم/ وشده بود که چرا مرده بدنيا نيامدم / به نام تو / و بنام مادرش رفته بود / وکاشکي برگردم مي خواست از راه پدرش / و بنام پدر / پسر / و روح مقدس ماذرم .قسم خورده بودم / (از سر کوچه بالاتر نرم) / و رفته / به خانه ي زنم بودم / و بنام کوچک پسرم / امن صدايش ميکردم / ببخشيدکه : / براي جلوگيري از ورود آيه هاي پرنده لطفا در را مي بندم / اگر دوباره پاي گاو را وسط نکشي / و پاي هر درخت بيدي شبيه خودت بايستي / و پاي صحبت من / شبيه من / غير وافعي / اما وافعيت داشتم / با هاجر آمده بودم / در قرآن / در انجيل / در تورات / در .../ در جلوي در ايستاده بودم / و نميتوانست به زنش بفهماند / که زمان بعد چهارم زندگيست / و چرا? پسرش را کشته
 

می توان یک هوایما را در آسمان تصور کرد یا یک بادبادک را، که رها در آسمان و به جایی بند نباشد و در یک قاب کوچک  همین بادبادک یا هوایما قضاوت ما را به مخاطره خواهد انداخت که کدام یک در حال حرکتند و کدام یک ثابت، یا هردو متحرکتند یا هر دو ...

در این قیل و قال بودن و نبودن، در این سیلان و سکون،در این فضای متشتت متعلق شناسایی و شناسنده بی شک شناخت مقصد و غایات زندگی نیز خالی از ابهام نمی ماند و انسان تنهاست با کلی سوال و کمی پوچی. مگر آنکه پیامبری مهربان که تنها شبیه خودش باشد که حرفهایش را بتوان به هر لهجه ای ترجمه کرد، حدیثی، دیگر از زندگی،ارائه کند و زندگی را بتوان زندگی کرد، کمی عشق ورزید و کمی هم  فهمید.

 

 

تقدیم به:  ح محمودی

 

چشمها دهان تونیستند

چشمها دهان تونیستند

که با لبخندی جهان را شکر خنده کنی

و زیباییت را افزون

                       بر آنکه گهواره زمین است

این دستها نمی توانند روی پای خودشان بایستند

اگر به سوی تو دست درازی نکنند

اشکها

این اشکها که از دهان تو می ریزد

نوحی دیگر می طلبد ادامه ی حیات را

اگر خدایش به غرقه نیفتد

و حرفها

این حرفها که چشمهای تو می بارند

       به  د ر ا ز ا  می کشاند این بحث را...

.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱:۱ ب.ظ توسط اصلان محمودي |