می توان یک هوایما را در آسمان تصور کرد یا یک بادبادک را، که رها در آسمان و به جایی بند نباشد و در یک قاب کوچک همین بادبادک یا هوایما قضاوت ما را به مخاطره خواهد انداخت که کدام یک در حال حرکتند و کدام یک ثابت، یا هردو متحرکتند یا هر دو ...
در این قیل و قال بودن و نبودن، در این سیلان و سکون،در این فضای متشتت متعلق شناسایی و شناسنده بی شک شناخت مقصد و غایات زندگی نیز خالی از ابهام نمی ماند و انسان تنهاست با کلی سوال و کمی پوچی. مگر آنکه پیامبری مهربان که تنها شبیه خودش باشد که حرفهایش را بتوان به هر لهجه ای ترجمه کرد، حدیثی، دیگر از زندگی،ارائه کند و زندگی را بتوان زندگی کرد، کمی عشق ورزید و کمی هم فهمید.
تقدیم به: ح محمودی
چشمها دهان تونیستند
چشمها دهان تونیستند
که با لبخندی جهان را شکر خنده کنی
و زیباییت را افزون
بر آنکه گهواره زمین است
این دستها نمی توانند روی پای خودشان بایستند
اگر به سوی تو دست درازی نکنند
اشکها
این اشکها که از دهان تو می ریزد
نوحی دیگر می طلبد ادامه ی حیات را
اگر خدایش به غرقه نیفتد
و حرفها
این حرفها که چشمهای تو می بارند
به د ر ا ز ا می کشاند این بحث را...
.