از بهار حادثه شروع شد / و قبلا درکتاب بود / گفته : / از تو بميرم / از تو، بخورم به صخره / که با پيکان پدرم به کوچه شهيد جمکراني صدمه خورد / ومرده بود درکتاب / از تو باشم/ وشده بود که چرا مرده بدنيا نيامدم / به نام تو / و بنام مادرش رفته بود / وکاشکي برگردم مي خواست از راه پدرش / و بنام پدر / پسر / و روح مقدس ماذرم .قسم خورده بودم / (از سر کوچه بالاتر نرم) / و رفته / به خانه ي زنم بودم / و بنام کوچک پسرم / امن صدايش ميکردم / ببخشيدکه : / براي جلوگيري از ورود آيه هاي پرنده لطفا در را مي بندم / اگر دوباره پاي گاو را وسط نکشي / و پاي هر درخت بيدي شبيه خودت بايستي / و پاي صحبت من / شبيه من / غير وافعي / اما وافعيت داشتم / با هاجر آمده بودم / در قرآن / در انجيل / در تورات / در .../ در جلوي در ايستاده بودم / و نميتوانست به زنش بفهماند / که زمان بعد چهارم زندگيست / و چرا? پسرش را کشته

 

"دلم برای دعاهایی که در کودکی میخواندم وقتی که قرار بود در آزمونی بزرگ شرکت کنم وقتی که قرار بود کار کوچکی را از پدرم مخفی کنم، وقتی که از کسی ناراحت بودم و میخواستم سر به تنش نباشد، به من آرامش میداد تنگ میشود و دلم لک میزند برای لحظه هایی که از ضریح یک امامزاده آویزان میشدم و برای گناهان نکرده ام طلب مغفرت میکردم و همیشه ی خدا؛ دستی از پشت میله ها دستم را میگرفت و این مرا آرام میکرد. اما آن روزها دیگر گذشته وآن میله های آهنی زرد رنگ وسرد، دیگر مرا با خودش همراه نمیکنند و به جایی نمی برند. فکر نمیکنم که دیگر کسی آن بالاها و یا در هر کجای دیگری، یا در همه جا، وجود داشته باشد. که اگر اینگونه بود تاثیری که ایجاد کرده بود از بین نمی رفت. و این قضیهُ، از دو حال خارج نیست، یا اصلا وجود نداشته و منوط به فکر من بوده یا بوده واینک از بین رفته.که این نشان ازکاستی در اوست. و اکنون،  من و هستی دست و پاگیرم در این ورطه گیر افتاده ایم."

 

با سلام

 شاید نوشتن این مطلب با شعری که در زیر می آید چندان ارتباطی نداشته باشد، اما چندان هم بی ارتباط نبودند اگر قسمت قبل تر آنرا نیز درج میکردم اما به نظرم رسید که اگر ارتباط نداشته باشد به این زندگی نامربوط که هیچ چیز آن،با چیزهای دیگر آن جور نیست بیشتر می آید.

 

زنان از آنچه در آینه می بینیم به ما نزدیکترند

زن، می تواند فرشته باشد

کودکی باشد در آغوشی آرمیده

آغوشی گرم برای آرامیدن

غاری باشد، پناهی

برای خواب زمستانی مردان قطبی

مردانی که از جنگهای هزار ساله بازمیگردند

و فتح قلاع خدایان و شیاطین را

به اندیشه میسر می دانند

می تواند دری باشد

که از هر دریچه ای به جهان تازه ای باز شود

و رویای بهشت را به لطف بوسه ای تحقق بخشد

کمدی باشد، گنجه ای

برای پنهان داشتن جورابهای متعفن زندگی

تا آن را به رایحه ی خوش لذت بدل کند

کلاهی برای سر گشاد مرد

تا به احترام هر زنی که ازخیابان میگذرد

کلاه، از سر بردارد

که زنان ستر عورت مایند

ما باید عورتینمان را به زدن تنبیه کنیم

و زانوانمان را برای زنانمان خم کنیم

که این فرمان، فرمان خداست

البته برای کسانی که خدا را ایمان می آورند به خانه هایشان

اما زن

زنبورعسلی است که هر بهار از راه میرسد

شیره ی وجود مرد را میمکد

از شاخی به شاخ دیگر میجهد

در کندوی زنانگی اش،

به تمام زنبورهای کارگر، عشق میورزد

تا برای خرس های قطبی عسل بیاورد

زاینده رودی است که به گاو خونی میریزد

گاوی که زمین بر شاخ او میگردد

زن فرشته است

فرشته ای که به آدم سجده نکرد

و اعراب عصر جاهلیت،

تمرد روز نخست را زنده به گور میکردند

و مرد سالاران عصر جدید

انتقام نافرمانی اش

آری زن، غاری است مرموز

که جغدی هرشب در آن به انتظار مردی نشسته است

مردی که از فتح خانه های روسپیان باز میگردد

و تنها نگاه غمگین زنی می تواند

جهان را به سکوت وا دارد.

 

 

+ نوشته شده در جمعه دوم مهر ۱۳۸۹ساعت ۶:۱۴ ب.ظ توسط اصلان محمودي |

 

می توان یک هوایما را در آسمان تصور کرد یا یک بادبادک را، که رها در آسمان و به جایی بند نباشد و در یک قاب کوچک  همین بادبادک یا هوایما قضاوت ما را به مخاطره خواهد انداخت که کدام یک در حال حرکتند و کدام یک ثابت، یا هردو متحرکتند یا هر دو ...

در این قیل و قال بودن و نبودن، در این سیلان و سکون،در این فضای متشتت متعلق شناسایی و شناسنده بی شک شناخت مقصد و غایات زندگی نیز خالی از ابهام نمی ماند و انسان تنهاست با کلی سوال و کمی پوچی. مگر آنکه پیامبری مهربان که تنها شبیه خودش باشد که حرفهایش را بتوان به هر لهجه ای ترجمه کرد، حدیثی، دیگر از زندگی،ارائه کند و زندگی را بتوان زندگی کرد، کمی عشق ورزید و کمی هم  فهمید.

 

 

تقدیم به:  ح محمودی

 

چشمها دهان تونیستند

چشمها دهان تونیستند

که با لبخندی جهان را شکر خنده کنی

و زیباییت را افزون

                       بر آنکه گهواره زمین است

این دستها نمی توانند روی پای خودشان بایستند

اگر به سوی تو دست درازی نکنند

اشکها

این اشکها که از دهان تو می ریزد

نوحی دیگر می طلبد ادامه ی حیات را

اگر خدایش به غرقه نیفتد

و حرفها

این حرفها که چشمهای تو می بارند

       به  د ر ا ز ا  می کشاند این بحث را...

.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱:۱ ب.ظ توسط اصلان محمودي |

مطالب جديدتر
مطالب قديمي‌تر