همین چند سال پیش بود که روی همین صندلی روبرو می نشستی و همان کتاب همیشگی را می خواندی، کتابی که گویا تمام شدنی نبود و هر وقت از تو می پرسیدم که کی تمام میشود؟! با اشاره ی سر به من می فهماندی که هنوز خیلی کار دارد. تا همین چند وقت پیش، توی همین قاب عکس روی دیوار، لبخند میزدی؛ میخندیدی و به کتابی که بعد تو، روی همین میز جا مانده بود نگاه میکردی.
با خودم فکر میکردم تا وقتی که این کتاب تمام نشود از این خانه نمی روی. اما همین چند روز پیش بود که دیدم از قاب عکس هم رفته ای و من با جای خالی عکس تو تنها مانده ام.
همین چند لحظه پیش بود که از خاطرم گذشتی و یاد صندلی و قاب عکس خالی و کتاب نیمه تمام ذهنم را آشفته کرده است.
تا از یادم نرفته ای، باید کتاب را بردارم و از جایی که نمیدانم کجاست ادامه دهم.