وفبلا درکتاب بود
گفته :
از تو بمیرم
از تو بخورم
به صخره
که با پیکان پدرم به کوچه شهید جمکرانی صدمه خورد
ومرده بود درکتاب
از تو باشم
وشده بود که چرا مرده بدنیا نیامدم
به نام تو
و بنام مادرش رفته بود
وکاشکی برگردم می خواست از راه پدرش
و بنام پدر
پسر
و روح مقدس ماذرم .قسم خورده بودم
(از سر کوچه بالاتر نرم)
و رفته
به خانه ی زنم بودم
و بنام کوچک پسرم
امن صدایش میکردم
ببخشیدکه :
برای جلوگیری از ورود آیه های پرنده لطفا در را می بندم
اگر دوباره پای گاو را وسط نکشی
وپای هر درخت بیدی شبیه خودت بایستی
و پای صحبت من
شبیه من
غیر وافعی
اما وافعیت داشتم
با هاجر آمده بودم
در قران
در انجیل
در تورات
در ...
در جلوی در ایستاده بودم
و نمیتوانست به زنش بفهماند
که زمان بعد چهارم زندگیست
و چرا پسرش را کشته