از بهار حادثه شروع شد / و قبلا درکتاب بود / گفته : / از تو بميرم / از تو، بخورم به صخره / که با پيکان پدرم به کوچه شهيد جمکراني صدمه خورد / ومرده بود درکتاب / از تو باشم/ وشده بود که چرا مرده بدنيا نيامدم / به نام تو / و بنام مادرش رفته بود / وکاشکي برگردم مي خواست از راه پدرش / و بنام پدر / پسر / و روح مقدس ماذرم .قسم خورده بودم / (از سر کوچه بالاتر نرم) / و رفته / به خانه ي زنم بودم / و بنام کوچک پسرم / امن صدايش ميکردم / ببخشيدکه : / براي جلوگيري از ورود آيه هاي پرنده لطفا در را مي بندم / اگر دوباره پاي گاو را وسط نکشي / و پاي هر درخت بيدي شبيه خودت بايستي / و پاي صحبت من / شبيه من / غير وافعي / اما وافعيت داشتم / با هاجر آمده بودم / در قرآن / در انجيل / در تورات / در .../ در جلوي در ايستاده بودم / و نميتوانست به زنش بفهماند / که زمان بعد چهارم زندگيست / و چرا? پسرش را کشته


همین چند سال پیش بود که روی همین صندلی روبرو می نشستی و همان کتاب همیشگی را می خواندی، کتابی که گویا تمام شدنی نبود و هر وقت از تو می پرسیدم که کی تمام میشود؟! با اشاره ی سر به من می فهماندی که هنوز خیلی کار دارد. تا همین چند وقت پیش، توی همین قاب عکس روی دیوار، لبخند میزدی؛ میخندیدی و به کتابی که بعد تو، روی همین میز جا مانده بود نگاه میکردی.

با خودم فکر میکردم تا وقتی که این کتاب تمام نشود از این خانه نمی روی. اما همین چند روز پیش بود که دیدم از قاب عکس هم رفته ای و من با جای خالی عکس تو تنها مانده ام.

همین چند لحظه پیش بود که از خاطرم گذشتی و یاد صندلی و قاب عکس خالی و کتاب نیمه تمام ذهنم را آشفته کرده است.

تا از یادم نرفته ای، باید کتاب را بردارم و از جایی که نمیدانم کجاست ادامه دهم.


+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۰ساعت ۱۲:۰ ق.ظ توسط اصلان محمودي |

 

چند روزی بود که داشت از تب می سوخت و خوردن چند عدد مسکن و قرص سرماخوردگی هم افاقه نکرده بود. شاید هم تب به ظاهر ناعلاجش ربطی به سرماخوردگی نداشت و از ضعف ناعلاجش در بیان احساسش نسبت به سیما، نشئت می گرفت. چون همیشه وقتی در بستر بیماری می افتاد این علاقه در او شدیدتر میشد و اصولا این سردردها از زمانی شدت گرفت که با سیما آشنا شده بود. گویی این دو درد با همین عجین شده بودند طوری که به راحتی نمیشد این دو را از هم تفکیک کرد.

خودش هم از این ضعف بی اطلاع نبود اما دلایل زیادی برای پنهان داشتن مکنونات قلبی اش داشت. تا اینکه بالاخره تصمیم گرفت تا از شر سرماخوردگی اش راحت شود و این راز را برملا کند و همه چیز را رک و راست به او بگوید. با خودش اینگونه استدلال میکرد که:" دوست داشتن هم دقیقا مثل یک سرماخوردگی شدید است و هیچ کس نباید از اینکه سرما خورده است خجالت بکشد و از این مسئله شرمنده باشد. مخصوصا اگر قرار باشد که برای معاینه به یک پزشک مراجعه کند و دردش را به او بگوید و درمان طلب کند."

بنابراین برای دیدن سیما بهانه ای جور کرد و بعد از تماس تلفنی کوتاهی، برای روز بعد با او قرار گذاشت. آرام و قرار نداشت و تب اش بالا رفته بود و سردرد، امانش را بریده بود. صبح زود شال و کلاه کرد و از خانه خارج شد؛ عرق سردی روی پیشانی اش نشسته بود؛ رو در روی سیما ایستاده بود و بی آنکه دنبال مطلب خاصی باشد، کتاب را که در دست گرفته بود، مرتب ورق میزد تا بتواند حق مطلب را بجا آورد؛ اما احساس میکرد که از زور سرماخوردگی صدایش گرفته، پس برای اینکه صدایش را تست کند گفت: "کتاب خوبی است، چند بار آنرا خوانده ام". سیما هم در جواب گفت: "من هم تعریفش را زیاد شنیده ام، به نظر میرسد کتاب خوبی باشد، هرچند کار اول نویسنده است". اما خوب میدانست؛ که این جمله: "کتاب خوبیست" نمی توانست آغاز یک تفاهم برای با هم بودنشان باشد.

دیگر نمی توانست بیشتر از این طولش بدهد و باید قال قضیه را میکند؛ بنابراین تمام انرژی و اراده اش را جمع کرد و گفت:" این روزها و از روزی که شما را دیده ام، به شما......... فکر میکنم که سرما خورده ام و حالم اصلا خوب نیست".

روی تختش دراز کشیده بود و مادرش به همراه پزشکی که برای معالجه اش آمده بود، بالای سرش ایستاده بودند. اما این پزشک، سیما نبود چون تنها جوابی که سیما به او داده بود این بود که" امیدوارم که هرچه زودتر بهتر شوید" با خودش میگفت:" درست است که نتوانستم به او بگویم که دوستت دارم، اما چیزی که کاملا مشخص است این بود که سرماخوردگی من، اصلا برایش اهمیتی ندارد"

پزشکی که بالای سرش ایستاده بود برای مادرش توضیح میداد که" تب و سردرد را باید جدی گرفت و باید توجه داشت که عوامل زیادی میتواند سبب بروز سردرد شود؛ همانطور که سرماخوردگی میتواند علت سردرد باشد؛ اما هر تب و سردردی نشانه ی سرماخوردگی نیست، یک تومور مغزی کوچک هم می تواند عاملی برای ایجاد آن باشد.

 

 و البته شعر:

باران

به راه می افتد

بارانی ها یکدیگر را می پوشند

چترها،

از سر و کول هم بالا می روند

 

چتری اگر بود!

زیر باران، قدم زدن با تو

به هیچ نمی ارزید.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند ۱۳۸۹ساعت ۹:۲۳ ب.ظ توسط اصلان محمودي |

مطالب قديمي‌تر